اندر باب کلاس مجازی یونیورسیتی - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 10:48
1-  از خوبی های کلاس مجازی دانشگاه اینه که : از خواب بلند میشی، میری دست و صورتت رو میشوری و بعد خیلی راحت میری میشینی سر کلاس. چون عموما این استادِ که فقط حرف میزنه، زود هم خسته میشه و کلا
شاید هم فردا ... - تاریخ: 1397/4/12 ساعت: 11:51
گاهی وقت ها برای رسیدن به یه چیزی خیلی زحمت میکشی. از جون و دل مایه میذاری تا بتونی خروجی رو به بهترین نحو ممکن در بیاری.و وقتی که تموم میشه، عاشق اش میشی، و مثل یک مادر، قربون صدقه ی تحفه ات میری که شش ماه تموم براش زحمت کشیدی و اگر یه نفر چپ نگاش کنه، با جفت پا میری تو دهنش! خلاصه همه جوره از کاری...
ترس از صدای پره ها - تاریخ: 1397/4/12 ساعت: 11:51
ترس، چیز وحشتناکیه.خیلی وقتا اون چیزی که ازش می ترسیم، به ترسناکی و وحشتناکی خود ترس نیست!!!! ترس لابه لای عمیق ترین افکارت نفوذ میکنه، خواب هات رو کنترل میکنه و رویاها و آرزوهات رو دستخوش تغییر میکنه. مثلا چیزهایی که من تا الان ازشون می ترسیدم سوسکیه که وقتی ساعت 3 صبح پا شدی و داری درس میخونی، جلو...
اینجوری شد که قد ما کوتاه شد! - تاریخ: 1397/4/12 ساعت: 11:51
در یک جلسه ای شرکت جسته بودیم که دو تا اورانگوتان شیک و پیک اومده بودن نشسته بودن اون طرف میز و داشتیم راجع به ابلهانه ترین موارد ممکن بحث میکردیم.این کلمه " بحث " دقیقا شامل مواردی از جمله داد زدن و روی میز کوبیدن، صندلی رو با عصبانیت عقب دادن و فریاد زدن، تیکه انداختن و به زبون آوردن جملاتی طعنه د...
لوور در تهران عاشق رخ دادن بود! - تاریخ: 1397/3/29 ساعت: 12:30
گاهی اوقات آدم های خارق العاده ای پا به هستی میذارن که مسیر دنیا و آدم های اون رو تغییر میدن. حتی ممکنه اونقدر خارق العاده باشن که آدم هایی که دو-سه هزار سال بعد از اونها زمین رو به ارث بردن رو هم تحت تاثیر کردار و گفتار خودشون قرار بدن.مارکوس هم از این دسته از آدم ها بود. مارکوس رو میگما! همون مارک...
چه گوارای ما - تاریخ: 1397/3/29 ساعت: 12:30
امروز چه گوارای ما بعد از مدت ها برگشته بود شرکت.بلافاصله با دیدن قیافه خندانش که در رو باز کرد و اومد تو، به طور اتوماتیک جمله ی " اِاِاِ سلااام!! چه قدر دلمون براتون تنگ شده بود " از دهنم بیرون پرید و بعد هم با یک نیش باز، به طور کاملا ابلهانه بهش زل زدم و تا رسیدن به میزش با چشمام بدرقه اش کردم. ...
حس عجیب زندگی در حباب - تاریخ: 1397/3/29 ساعت: 12:30
گاهی وقتا که به این فکر میکنم چرا تازگی ها زمان مثل برق و باد میگذره، و تازگی ها به این نتیجه رسیدم که شاید تقصیر خودمونه.اینکه ماها تبدیل شدیم به یک مشت عجولِ همیشه در حال دویدن. مثلا همین خود من، تا میشینم توی اتوبوس و تاکسی و مترو، میگم ای بابا! کاش زودتر برسم. حوصله ندارم با خودم تنها باشم. دوست...
بگذار باران بر فرق سرم ببارد - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
این روزا هی همه میگن :خدا کنه رفتنی خونه بارون بند بیاد. این چه وقت باون اومدن بود. خیس میشیم خونه رفتنی ... ای بابا! کی میشه بند بیاد ... ! اَه!! کی بند میاد!! یعنی زبونمون نمی چرخه به خاطر این نعمت خدا رو شکر کنیم. فقط همون لحظه مون رو میبینیم که خیس نشیم. نمی دونم ... شاید اینقدر دعا کردیم که بار...
دعوای روغنی - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
مامان، غذای من و بابا و ته تغاری رو توی آشپزخونه کشید و بشقاب ها رو داد دستمون تا ببریم سر سفره.وقتی برگشتم آشپزخونه، دیدم طوری جلوی گاز ایستاده که معلوم نشه داره چی کار میکنه. اون پشت داشت یواشکی یه قاشق روغن میریخت روی عدس پلوی بشقابش. طوری که من و ته تغاری نبینیمش و دعواش نکنیم. بهش گفتم مگه کشمش...
دختری با کیفِ آبیِ ایفل دار - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
گاهی وقت ها در شرایط خاصی، دوستی های عجیب و غریبی شکل میگیرند. مثل دوستی و من و دختری که روی کوله آبی رنگ مستعملش، برج ایفل حک شده بود.دوستم بود. اما تا حالا یه کلمه هم با هم حرف نزدیم. امروز برای آخرین بار بود که دیدمش. اولین بار که دیدمش، دوتایی در اتوبوس سرپا ایستاده بودیم. از توی کیفش یک کتاب در...
شما قیافتون آشناست دخترخانم! - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
تا حالا شده وقتی با یک نفر تازه آشنا شدین، بهتون بگه که :"شما قیافتون چه قدر آشناست؟ من شما را قبلا جایی ندیدم؟" یا " شما چه قدر شبیه نوه عمه بزرگه ی مادربزرگ مرحومم هستید!" مسلما این اتفاق برای همه مون افتاده. مثلا من خودم خدای پیدا کردن مشابهت بین افرادم! اما خب تازگی ها کم کم دارم به این نتیجه می...
ممکنه همون " چیزی " که دوستش نداریم، آرزوی بقیه باشه - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
یه مفهومی هست با این مضمون که میگه : ممکنه تو یه "چیزی" رو داشته باشی و دوستش نداشته باشی، اما همون " چیز"، ممکنه آرزوی خیلیای دیگه باشه.اصطلاح دقیقش رو یادم نمیاد. ( اهم... مهم مفهومشه البته! ) و تازه وقتی یه نفر زل میزنه توی تخم چشاتون و می پرسه : " منی که 10 ماهه دارم برای فلان چیز کار میکنم، چرا...
نفرین صداقت - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
ما یه همکار داریم، اسمش صداقته. خیلی آدم آروم و خوبیه.ولی این بنده خودا موس-درگیری داره. یعنی از اون اول که اومد، هرچند وقت یه بار یه موس داغون میکرد میذاشت کنار. به این صورت که دکمه چپ موس یا از کار می افتاد یا دوبار کلیک می کرد. ذخیره موس های شرکت رو تموم کرد یعنی. ( البته موس های شرکت هم چندان تع...
اندر ظرافت های زبان فارسی - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
زبان فارسی خیلی زبان جالبیه. ظرافت های جذابی داره که با یه اشتباه کوچیک، میتونه دودمانت رو بر باد بده، به طوریکه بعد از یه مکالمه، هی به خودت فحش بدی و صدبار از خجالت آب بشی و اینا.اصن من به خاطر همینه که عاشق این زبانم!! وقتی داریم رسمی حرف میزنیم، سعی میکنیم از الفاظ با احترام استفاده کنیم. وقتی م...
دنیا دیگه زیادی داره کوچیک میشه! - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
دنیا خیلی کوچیکه. خیلی خیلی ... کوچیکه ... بخش اول : گذشته شیرین وقتی که یک عدد دانشجو بودم، یه روز یه اعلامیه دیدم که اعلام میکرد یونی مون قراره کلاس های رایگان آموزش html و css رو برگزار کنه. من، یک عدد دانشجوی الکترونیک، که هیچ ربطی به html و css نداره، تصمیم گرفتم توی این کلاس، شرکت کنم. ( به خد...
در امتداد حس مهر ... یک ماگ گرفتم! - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
حس مهر ...هیچ وقت واقعا حس خاصی نسبت به این سایتی که قرار بود " حس مهر " رو در آدما بیدار کنه و باعث و بانی یه عالمه شادی بشه نداشتم. یعنی نه اینکه کاملا هم سیب زمینی باشما!! نه!! مثلا اینطوری بود که میگفتم " اِ چه خوب! چه آدمای خیری! چه فکر جالبی " بعد از هشت ماه که سایت دو تا فاز تکامل از ابتدا تا...
لطفا هیز نباشید! - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
یه خانم هیچ وقت یه آدم هیز رو یادش نمیره...مخصوصا اینکه " طرف " مورد نظر، یک ساعت تموم توی اتوبوس رو به قسمت خانم ها نشسته باشه و با چشماش همه رو از دم عاصی کرده باشه. هیچ وقت اون حالت مشمئزکننده و نفرت انگیز چشماش و نیمچه لبخندی که که گوشه های لبش رو میده بالا از یاد یک خانم نمیره و اگر دوباره ببین...